عشق و وظیفه: داستان خانوادهای در دل جنگ
راهکارهای خانواده اسلامیان برای مقابله با ترس و دلهره فرزندانشان در روزهای درگیری
- فارسي، فارسي
- English
تهران، ایران – وقتی خبر حملات اسرائیل به مناطق مسکونی در تهران آمد، بسیاری از خانوادهها شهر را ترک کردند. اغلب والدین فقط به فکر نجات خود نبودند، بلکه میخواستند فرزندانشان را از آسیبهای جسمی و روحی جنگ دور نگه دارند. اما برای دکتر اسلامیان و همسرش که هر دو پزشک هستند، تصمیمگیری آسان نبود.
با داشتن دو پسر خردسال به نامهای پرهام ۹ ساله و مهرسام ۴ ساله، آنها باید راهی پیدا میکردند تا هم از فرزندانشان مراقبت کنند و هم به وظیفهشان برای درمان بیماران پایبند بمانند.
رضا، پدر خانواده میگوید: «وقتی انفجارها شروع شد، همسرم با بچهها در خانه بود. خوشبختانه توانست آنها را خواب نگه دارد تا صداها را نشنوند. اما همان موقع میدانستیم که باید جای امنتری برایشان پیدا کنیم.»
فردای آن روز، این زوج بچهها را به دماوند فرستادند تا در کنار مادربزرگ، پدربزرگ، خاله و پسرخالههایشان باشند. سمیرا، مادر خانواده، میگوید: «هر روز باید به بیمارستان میرفتیم. با وجود ترافیک سنگین، گاهی ۴ تا ۶ ساعت در راه بودیم، فقط برای اینکه شبها بتوانیم حتی برای چند ساعت کنار بچههایمان باشیم.»
تعادلی سخت میان والدگری و وظیفه
پیش از شروع درگیریها، پرهام و مهرسام در کلاسهای تابستانی وقت خود را میگذراندند و خیال پدر و مادرشان بابت مراقبت از آنها راحت بود. اما با آغاز جنگ، همه کلاسها تعطیل شدند و خانوادههایی مثل خانواده اسلامیان، ناگهان بدون راهکار ماندند.
رضا میگوید: «بچههای ما به کار کردن ما عادت دارند. اما این بار فرق داشت. شبی که کشیک بودم و نمیتوانستم به خانه برگردم، پرهام ازم پرسید: چرا بقیه پدر و مادرها کنار بچههاشان میمانند، ولی تو باید بروی؟ این سؤال هنوز ذهنم را درگیر کرده است.»
رضا و سمیرا با اینکه به اجبار بیشتر روز را از بچهها دور بودند، سعی میکردند از نظر عاطفی کنار آنها باشند. پدر و مادر تصمیم گرفتند واقعیتها را پنهان نکنند، اما با آرامش برای بچهها توضیح دهند تا احساس امنیت داشته باشند.
سمیرا میگوید: «حقیقت را پنهان نکردیم، ولی مطمئن شدیم که با عشق و حضور خانواده، پرهام و مهرسام احساس تنهایی نکنند. همه تلاش خود را کردیم تا حس نزدیکی و امنیت داشته باشند.»
لحظاتی برای آرامش و بازیابی
در دماوند، پرهام و مهرسام در کنار طبیعت و جمع خانواده آرامش پیدا کردند. سمیرا میگوید: «با پدربزرگ، مادربزرگ و پسرخالههاشان پیادهرویهای کوتاه میرفتیم. بیرون بودن از فضای خانه و بودن در طبیعت، از اضطراب بچهها کم میکرد.»
رضا و سمیرا هم تلاش کردند از خودشان در برابر اضطراب شدید آن روزها محافظت کنند. سمیرا میگوید: «فشار زیادی روی ما بود، اما میدانستیم باید از خودمان هم مراقبت کنیم تا بتوانیم برای پرهام و مهرسام قوی بمانیم. گاهی از اخبار فاصله میگرفتم و موسیقی گوش میدادم. همین اقدامات ساده، به من کمک کرد تا بتوانم بهتر به بچهها رسیدگی کنم.»
پرهام، با دقتی که فراتر از سنش است، میگوید همیشه نگران پدر و مادرش بود: «وقتی در کنار من نبودند، نگرانشان بودم. بازی با پسرخالههایم حالم را بهتر میکرد، ولی همیشه در ذهنم نگرانشون بودم. فقط وقتی به خانه برمیگشتند و من را در آغوش میکشیدند، خیالم راحت میشد.»
حالا که اوضاع آرامتر شده، خانواده اسلامیان هنوز با چالشهای پس از بحران مواجهاند. اما داستانشان نمونهای از شجاعت و مهربانی والدینی است که تلاش میکنند در سختترین شرایط، کنار فرزندانشان بمانند. برای آنها، تابآوری یعنی هر روز، با تمام سختیها، در کنار کسانی که دوستشان دارند حاضر باشند.
قدردانی از کسانی که ماندند
حالا جنگ ۱۲ روزه تمام شده است. همهی والدین، هر کاری که میتوانستند انجام دادند تا از فرزندانشان محافظت کنند، اما بعضیها مجبور بودند بیشتر از دیگران از خودشان بگذرند. همهی مشاغل قابل تعطیلی نبودند. برخی به کار خود ادامه دادند، تا دیگران بتوانند در امنیت بمانند.
پزشکان، پرستاران، آتشنشانان و کارکنان پمپبنزین شبانهروز تلاش کردند تا مردم تهران بتوانند آن روزهای سخت را با امید و آرامش بیشتری پشت سر بگذارند. و البته، آنها تنها نبودند، بسیاری دیگر در مشاغل حیاتی مثل رانندههای وسایل حملونقل عمومی، نانواها، نیروهای خدمات شهری و کارکنان تأسیسات، در کنار مردم ایستادند تا زندگی، حتی در دل بحران، ادامه پیدا کند.