پسر کم حرفحسن روی نیمکت ته کلاس نشسته بود و به تخته سیاه نگاه میکرد. معلم در حال نوشتن روی تخته سیاه بود و هر چند لحظه یکبار موضوعی را که روی تخته مینوشت و از بچه میپرسید که کاملا متوجه مطلب شدهاند یا نه. حسن همیشه سرش را به نشانه تائید تکان میداد، نه به این خاطر که درس را خوب فهمیده بود و مشکلی نداشت بلکه به این خاطر که اصلا دوست نداشت معلم از او سوال کند و او هم ناچار شود صحبت کند. نه اینکه حسن بچه تنبلی باشد و بخواهد از زیر کار دربرود، نه ،حسن فقط دوست نداشت سر کلاس صحبت کند. تنها جایی که حسن میتوانست به راحتی صحبت کند بدون آنکه نگران چیزی باشد خانه بود. یک سالی میشد که به خاطر کار پدر ناچار شده بودند به تهران بیایند. حسن دلش برای شهرشان تنگ میشد، برای همبازیها، برای مزرعههای سرسبز اطراف شهر، خلاصه همه چیز. ولی چیزی کهع بیشتر از همه حسن را اذیت میکرد رفتار مردم بود. اولین باری که حسن رفته بود نانوایی وقتی شروع به صحبت کرد متوجه شد که همه به طرز خاصی به او نگاه میکنند. نانوا به لهجه او خندید و بقیه هم مسخرهاش کردند. حسن بدون آنکه نان بگیرد از نانوایی بیرون آمد و در حالیکه گریه میکرد تا خود خانه دوید. در مدرسه هم وضع بهتر نبود. تقریبا همه بچهها منتظر بودند تا حسن حرفی بزند تا به او بخندند و مسخرهاش کنند. معلم اولها متوجه این موضوع نبود ولی بعد که فهمید قضیه چیست بقیه بچهها را دعوا کرد و به آنها گفت که این کار درست نیست ولی فایدهای نداشت. بالاخره خود حسن از معلم خواهش کرد سر کلاس از او سوال نکند تا مجبور نشود صحبت کند تا بچهها مسخرهاش نکنند. حالا حسن فقط صبحها که به مدرسه میرود، یکراست میرود ته کلاس و تا عصر که تعطیل شوند همانجا مینشیند تا وقتی که زنگ بخورد و به خانه برود. حتی زنگ تفریحها هم از کلاس خارج نمیشود. حسن هنوز هم به یاد شهرشان میفند وفکر میکند چرا بقیه باید لهجه او را مسخره کنند؟ مگر او کار بدی کرده است؟ لهجه آدم که دست خودش نیست. پس چرا؟
|