لبخند زورکی
نوشته المیرا شاهان دشتی یک شلوار سبز و خاکی، یک لباس زرد دودی، یک چهره خموده، یک نگاه معصوم، یک لبخند تلخ، یک لنگ قرمز. هر روز از صبح زود تا نیمههای شب توی چهارراهها پرسه میزند. 13 - 14 ساله نشان میدهد و تک و تنها در گوشهای از چهارراه ایستاده است. آرزویش این است که یک پدر مهربان دست نوازش روی سرش بکشد و سایهبانی برای خودش و مادر و تنها خواهرش باشد. توی زل آفتاب، توی این هوای گرم تابستانی، گوشهای ایستاده و تا یک اتومبیل پشت چراغ قرمز میایستد، خودش را روی کاپوت میاندازد و با لنگ قرمزش که از عرق کف دستانش خیس شده است، شیشه اتومبیلها را تمیز میکند. هیچ فکر نمیکند که اتومبیلی که تازه از کارواش بیرون آمده است؛ احتیاجی به لنگ قرمز او که تنها بهانهای برای کار کردنش است، ندارد. تنها دغدغهاش در آوردن یک لقمه بخور و نمیر برای مادر پیر و خواهر مریضش است.وقتی جلو میروم تا اسمش رو بپرسم رویش را برمیگرداند و به آسما خیره میشود و زیر لب چیزی را زمزمه میکند. از او میپرسم:«چیکار میکنی؟» سکوت میکند. میپرسم:«گرمت نیست؟» دوباره سکوتی را پیشکش میکند. میگویم:«خستهای، نه؟» سکوت. میگویم: «دوست نداری جواب بدی؟» برمیگردد و بر چشمانم دقیق میشود. شاید به دنبال یک همزبان میگردد. آرام میگوید: «من رضام. کار هر روز من تمیز کردن شیشه ماشین مردمه، تا میآم دستی به ماشینشون بکشم با پرخاش میگن: نکن کثیف میشه. این کار هر روزمه، از گرما برشته شدم. میآیم تا یه لقمه نون دربیارم اما هر روز کمتر از هزار تومان کار میکنم، حتی پول ناهار شام رو هم ندارم، نه واسه خودم، نه واسه مامان پیرم، نه واسه خواهر مریضم، ریحانه. از وقتی بابام سرطان گرفت و ...» نتوانست ادامه بدهد. تا آخر حرفش را خواندم و خوب فهمیدم که ... گفت: «اگه یه بابای مهربون داشتم که با دستاش، دستای گرمش سرم رو نوازش کنه، هیچ غمی نداشتم، این تنها آرزومه، اگه بود شاید ریحانه هیچ وقت مریض نمیشد.» به آن طرف خیابان نگاهی گذرا انداختم. به حرفهایش فکر کردم و خوب فهمیدم که چقدر پریشان است. چقدر از این وضعیت گلهمند است. برمیگردم تا از او بپرسم که به مدرسه میرود، اما پیدایش نمیکنم. سه روز است که سر همان چهارراه میآیم، اما نه خودش هست، نه لنگ قرمزش و نه آن لبخند زورکیای که کنج لبش مینشست.
|