برای کودکان و نوجوانان

برای کودکان و نوجوانان

 

لبخند زورکی

© یونیسف - ایران
نباید کودکان را به کار اجباری واداشت

نوشته المیرا شاهان دشتی

یک شلوار سبز و خاکی، یک لباس زرد دودی، یک چهره خموده، یک نگاه معصوم، یک لبخند تلخ، یک لنگ قرمز.

هر روز از صبح زود تا نیمه‌های شب توی چهارراه‌ها پرسه می‌زند. 13 - 14 ساله نشان می‌دهد و تک و تنها در گوشه‌ای از چهارراه ایستاده است. آرزویش این است که یک پدر مهربان دست نوازش روی سرش بکشد و سایه­بانی برای خودش و مادر و تنها خواهرش باشد. توی زل آفتاب، توی این هوای گرم تابستانی، گوشه­ای ایستاده و تا یک اتومبیل پشت چراغ قرمز می­ایستد، خودش را روی کاپوت می­اندازد و با لنگ قرمزش که از عرق کف دستانش خیس شده است، شیشه اتومبیل­ها را تمیز می­کند. هیچ فکر نمی‌کند که اتومبیلی که تازه از کارواش بیرون آمده است؛ احتیاجی به لنگ قرمز او که تنها بهانه‌ای برای کار کردنش است، ندارد. تنها دغدغه­اش در آوردن یک لقمه بخور و نمیر برای مادر پیر و خواهر مریضش است.

وقتی جلو می‌روم تا اسمش رو بپرسم رویش را برمی­گرداند و به آسما خیره می­شود و زیر لب چیزی را زمزمه می‌کند. از او می­پرسم:«چیکار می­کنی؟» سکوت می‌کند. می­پرسم:«گرمت نیست؟» دوباره سکوتی را پیشکش می‌کند. می‌گویم:«خسته­ای، نه؟» سکوت. می‌گویم: «دوست نداری جواب بدی؟» برمی­گردد و بر چشمانم دقیق می‌شود. شاید به دنبال یک همزبان می­گردد. آرام می­گوید: «من رضام. کار هر روز من تمیز کردن شیشه ماشین مردمه، تا می­آم دستی به ماشینشون بکشم با پرخاش میگن: نکن کثیف میشه. این کار هر روزمه، از گرما برشته شدم. می­‌آیم تا یه لقمه نون دربیارم اما هر روز کمتر از هزار تومان کار می‌کنم، حتی پول ناهار شام رو هم ندارم، نه واسه خودم، نه واسه مامان پیرم، نه واسه خواهر مریضم، ریحانه. از وقتی بابام سرطان گرفت و ...» نتوانست ادامه بدهد. تا آخر حرفش را خواندم و خوب فهمیدم که ...

گفت: «اگه یه بابای مهربون داشتم که با دستاش، دستای گرمش سرم رو نوازش کنه، هیچ غمی نداشتم، این تنها آرزومه، اگه بود شاید ریحانه هیچ وقت مریض نمی­شد.» به آن طرف خیابان نگاهی گذرا انداختم. به حرفهایش فکر کردم و خوب فهمیدم که چقدر پریشان است. چقدر از این وضعیت گله­مند است. برمی‌گردم تا از او بپرسم که به مدرسه می­رود، اما پیدایش نمی­کنم.

سه روز است که سر همان چهارراه می‌آیم، اما نه خودش هست، نه لنگ قرمزش و نه آن لبخند زورکی­ای که کنج لبش می­نشست.

 

 

unite for children