بیایید همه کودکان را دریابیم حتی آنهایی که متفاوتند
 |
|
© یونیسف - ایران |
|
گروهی از کودکان بمی از اوقات فراغتشان در کنار هم لذت می برند |
علی توی اتاق نشسته بود و به دیوار روبروی خودش زل زده بود. مامان در رو باز کرد و چشمش به علی افتاد. خیلی ناراحت شد. این چند روز علی یه بند توی اتاقش بود و با هیچکس هم حرف نمیزد. مامان با خودش فکر کرد که :«خب، حق داره طفلک. توی خونه که هست که باید با عذاب اینور و اونور بره. خونه که اونقدر کوچیکه که با صندلی چرخدار نمیشه بره و بیاد. عصاهای بغلی هم که یه جور دیگه مصیبته.» ولی خب کاری نمیتونست بکنه.
توی مدرسه که دیگه وضع از این هم بدتر بود. کلاس علی طبقه دوم بود و ناچار بود هر روز کلی پله رو بره بالا تا برسه به کلاسش. به همین خاطر علی از صبح که با کمک بابا به مدرسه میرفت، تا عصر که مدرسه تعطیل بشه از توی کلاس تکون نمیخورد. تنها دلخوشی علی در زنگهای نفریح این بود که بنشینه و بچهها رو نگاه کنه که توی حیاط مدرسه دنبال هم میدون و میخندن. عصر هم که زنگ مدرسه تعطیل میشد باید توی کلاس صبر میکرد تا مامان بیاد و کمکش کنه که از پلهها بیاد پایین.
سادهترین قسمت کار فاصله مدرسه تا خونه بود ولی اون هم چندان ساده نبود. توی مسیر چندتایی جوی آب بود که برای اینکه از اونها رد بشن باید کلی راهشون رو دور میکردن. وقتی میرسیدن خونه تنها سرگرمی علی رسیدن به درس و مشقهاش بود. آرزو میکرد مشقهایی که معلم داده تموم نشه،آخه اگه تموم میشد دیگه کاری نداشت بکنه. بدترین قسمت روزهای علی ساعت 5 و 6 عصر بود. وقتی که بچههای محله جلوی خونشون فوتبال بازی میکردن. خیلی دلش میخواست با اونها بازی کنه، حتی حاضر بود دروازهبان بشه گرچه عاشق گل زدن بود. بعضی شبها زودتر خوابش میبرد و بعضی شبها دیرتر ولی همیشه همون فکرهای همیشگی تو ذهنش میچرخید. چرا باید کلاسش طبقه دوم باشه که مجبور باشه با کمک بقیه بره بالا؟ چرا نباید جوی آب جلوی خونشون پل داشته باشه؟ چرا باید همیشه با بقیه فرق داشته باشه؟ چرا..