برای کودکان و نوجوانان

برای کودکان و نوجوانان

 

رویاهای کودکان یک روستا

© یونیسف - ایران
کودکی در مهاباد در حال انجام تکالیف درسی

نوشته شده توسط رامیار خلیلی

با بچه‌های دیگر ده، توی دشت بازی می‌کردیم. هوا صاف بود و خورشید می‌درخشید. دنبال هم می‌دویدیم. صدای خنده‌های ما، توی فضای دشت پخش می‌شد و باد، صدایمان را تا دور دست‌ها می‌برد. ساعت تقریباً ده و نیم صبح بود. برای همین، صدای ما و صدای پرنده‌‌‌های خوش‌آواز، باهم به گوش رود می‌رسید که دوباره داشت پر آب می‌شد. با بچه‌‌ها کنار رود رفتیم و اطرافش نشستیم. درختان اطرافمان، ما را زیر سایه خودشان پناه داده بودند. رود با سرعت زیاد پیش می‌رفت. هر چهار نفرمان روی سنگ بزرگی نشسته بودیم. یعنی همان جایی که هر وقت کنار این رود می‌آییم، صندلی‌مان می‌شود. خیلی وقت است که این سنگ، برایمان جای صندلی را گرفته است. معمولاً وقتی دلمان می‌خواهد در مورد موضوعی باهم حرف بزنیم و کسی حرف‌هایمان را نشنود، این‌جا می‌آییم. امروز هم همین طور بود. من از درختی که سایه‌اش رویمان بود، بالا رفتم و روی شاخه‌ای نشستم که برگ‌هایش داشت زرد می‌شد. از بالا همه چیز فرق می‌کرد. گفتم:« بچه‌ها، می‌دونین چرا اومدیم این‌جا؟» گفتند:« نه» گفتم:« می‌خوام در مورد مدرسه باهاتون حرف بزنم. هفته دیگه اول مهره و ما باید مثل بقیه بچه‌ها بریم مدرسه.» حسن گفت:« ما که نمی‌ریم، مثل بقیه بچه‌های ده. مگه عقلمون کمه که بریم یه مدرسه 12 کیلومتر اونور تر؟ مگه تا حالا که نرفتیم مدرسه، مردیم ؟» جواب دادم:« نه، ولی ما باید بلد باشیم بخونیم و بنویسیم که، نه؟» جواد گفت:« نه، لازم نیس. مگه بابا ننه‌هامون بلدن؟ ولی دارن کار خودشونو می‌کنن و زندگی‌شونم میگذره.» گفتم:« آره، ولی من دلم نمی‌خواد فقط تو این ده بمونم. می‌خوام هم کشاورزی و اینا بلد باشم هم چیزای دیگه.»  علی گفت:« پس باید خودت بری. ما که نمیایم. تازه بچه‌ها فک کنین اون باید تو برف، این همه راهو پیاده بره. بابا می‌میری‌ها! از ما گفتن بود.» فکر کردم دیدم داره راست می‌گه. من دوست دارم درس خواندن را هم تجربه کنم. ولی مثل این‌که واقعاً نمی‌شود.

 

 

unite for children