شاگرد اول دیروز؛ شاگرد نانوایی امروز
نوشته شده توسط سعید خدادادی با دستمالی که کنارش گذاشته بود؛ عرق هایش را پاک کرده و تند تند خمیرها را گرد میکرد تا آماده تبدیل شدن به نان شود. حجت متقیمنش را میگویم. پسری 15 ساله که سه سال است پدرش را در یک حادثه از دست داده و سه سال است در یکی از نانواییهای منطقه 4 تهران مشغول به کار است. او تا کلاس پنجم درس خوانده است و یکتنه خرج 6 خواهر و 2 برادر و مادرش را که در یکی از روستاهای زنجان زندگی میکنند؛ میدهد. مادر او مریض است و توان کار کردن ندارد. حقوق حجت ماهی دویست هزار تومان است. او در زنجان متولد شده و از اینکه درسش را ادامه نداده پشیمان است. حجت میگوید اگر درسم را ادامه میدادم نمیتوانستم خرج خانواده را دربیاورم. او شاگرد اول مدرسه بوده ولی...! میگوید کاری بجز نانوایی بلد نیستم . از او پرسیدم از کارت راضی هستی؟ گفت خدا را شکر، ولی بیخوابی زیادی دارد و از بیمه هم خبری نیست. خواهشش از مسوولان داشتن بیمه کاری بود. سوال کردم اگر روزی توان بازکردن مغازه نانوایی داشته باشی در تهران مغازهات را باز میکنی یا در زنجان؛ جواب داد اگر سرمایهاش را داشته باشم در تهران. گفتم چرا سراغ کار دیگری نمیروی مثلا" تراشکاری، مکانیکی. جملهاش را با آهی غمانگیز شروع کرد و گفت فرقی نمیکند. اول و آخرش یکی است. اما با اینکه خرج و مخارج بسیار بسیار بالا رفته با توکل بر خدا همچنان روی پاهایم ایستادهام. کدام حقوق موضوع این داستان هستند؟ الف) حق سلامت و تغذیه مناسب پاسخهای خود را به آدرس irn-web-admin@unicef.org برای ما بفرستید.
|