کاشکی میشد ...
صبح زود بود که از خواب بیدار شدم. هنوز آفتاب پشت ساختمونها بود و شهر کاملا روشن نشده بود. نگاهی به دور و برم انداختم، همون چیزهای همیشگی. ساختمونهای قدیمی، جوی آب که از جلوی مغازه اسبابفروشی رد میشه و شتر من که توی ویترین میون میمونهای بازیگوش و فیل نشسته و داره روبرو رو نگاه میکنه. خیلی دلم میخواستم داشته باشمش ولی یه بار که به بابا گفتم بهم گفت که با حقوق 6 ماهمون هم نمیتونیم بخریمش. البته حتی اگه میتونستیم هم من وقتی نداشتم که باهاش بازی کنم. از صبح که بیدار میشم باید با گاری دستی بابا راه بیفتیم توی شهر و نون خشک جمع کنیم. خیلی وقتها که از جلوی اون زمین چمن سر راه رد میشیم بچهها دارن فوتبال بازی میکنن. یاد وقتهایی میفتم که توی ده بودیم. اونوقتها هم فرصت چندانی برای بازی نداشتم ولی لااقل گاهی فرصت میشد با بچهها بریم بیرون ده و با هم باشیم. دنبال مسیر نگاه شتر رو میگیرم و میرسم به تابلوی تبلیغاتی اونور خیابون. عکس یه پسر و دختره که دارن بازی میکنن و میخندن. زیر عکس نوشته:"استفاده از خدمات ما، تضیمن آسایش آینده شما." معنی این جلمه رو نمیفهمم، حتی معنی کلماتش رو، حتی خودم نمیتونم این جمله رو راحت بخونم. یه بار از یه رهگذر پرسیدم که چی نوشته و اون هم نگاه عجیبی بهم کرد و برام خوندش. من نمیدونم معنی این کلمات چیه. فقط کاشکی من هم مثل اون بچههای توی تابلو میتونستم بازی کنم، کاشکی میتونستم با شترم بازی کنم. ولی میدونم که یکی از همین روزها یکی دیگه میاد و شترم رو میبره. ایکاش ... . کدام حقوق موضوع این داستان هستند؟ الف) حق سلامت و تغذیه مناسب پاسخهای خود را به آدرس irn-web-admin@unicef.org برای ما بفرستید.
|