برای کودکان و نوجوانان

برای کودکان و نوجوانان

 

اولین برداشتهای یکی از کارکنان یونیسف از سفرش به بم

© یونیسف ایران
دو سال پس از زلزله برای اولین بار به بم سفر کردم. آنچه که در مورد بم می‌دانستم چیزهایی بودند که در تلویزیون دیده یا از همکارانم شنیده‌ بودم. اما شهر بسیار متفاوت از آن چیزی بود که در ذهن داشتم. انتظار داشتم که شهر مجددا ساخته شده باشد، با مغازه‌های خوب، مساجد و خانه‌هایی در آن. اما آن چه که دیدم خانه‌های ویران شده، آوارها و ساختمان‌های نیمه‌کاره بود. خوشبختانه مدارس جدید بسیاری ساخته شده بودند و کودکان در یک مکان امن درس می‌خواندند. 

چون قرار بود هر روز به چهار مدرسه بروم، برنامه کاری فشرده‌ای داشتم. کار من برگزاری جلسه‌ای برای دانش‌آموزان بود تا آنها را با  حقوق کودکان و سازمانی که از این حقوق حمایت می‌کند (یونیسف) آشنا کنم. به مدت 6 ماه این کار را در تهران انجام داده بودم، بنابراین مطمئن بودم که در بم هم می‌توانم آنرا انجام دهم.   

کمی هیجان‌زده بودم؛ چرا که من با کودکان کار می‌کنم و عاشق این کار هستم ولی نمی‌دانستم چگونه با کودکانی که در شرایطی متفاوتی قرار داشته و شیوه زندگی، تفکرات و ایده‌های متفاوتی دارند،  ارتباط برقرار کنم.

این آن چیزی بود که در طول مدت حضورم در بم یاد گرفتم.

اولین تجربه‌ام در مدرسه ابتدایی فرهنگیان بم بود. هشتاد پسر شلوغ و پر سروصدا در اتاق کامپیوتر جمع شده بودند؛ یعنی هیچ‌کس نمی‌توانست صدای مرا بشنود. اما در بین این کودکان پسربچه 10 ساله‌ای به نام امیررضا صدرا قرار داشت. این پسر بچه بسیار باهوش به نظر می‌رسید و با جواب‌هایی که به سوالاتم می‌داد مرا شگفت‌زده کرد. سایر بچه‌ها ترجیج می‌دادند کارتون حقوق کودک را تماشا کنند تا در بحث‌ها شرکت نمایند. امیررضا در مقایسه با همکلاسی‌هایش کوچک به نظر می‌رسید. اندیشیدم او همانند سایر پسربچه‌های کوچک که دوست دارند روزی مردان بزرگی شوند، باشد.

بعد از آن مدرسه کمی احساس ناامیدی داشتم. شاید انتظارات من از کودکان بسیار بالا بود. به مدرسه بعدی رفتم با این امید که وضعیت بهتر شود. دختران در مدرسه ابتدایی انقلاب اسلامی علاقه‌ زیادی داشتند تا در مورد حقوق خودشان بدانند. آنها به راحتی احساسات،  تفکرات و برخی از مسائل زندگی خود را با من در میان گذاشتند. بسیاری از آنها از این که پدر و مادرشان  بین دختران و پسران خود تبعیض قائل می‌شوند، گله‌مند بودند. دختربچه‌ای با پوست تیره که چشمان سیاه درخشان و لبخند دوستانه‌ای بر لب داشت، اعتراف کرد وقتی عصبانی می‌شود خواهر کوچکترش را می‌زند. پس از گفت‌وگو در مورد کودک‌آزاری، این دختر بچه گفت که پس از این با خواهرش مهربانتر خواهد بود.  

© یونیسف ایران
سعی کردم گفته‌هایم را به گونه‌ای ارائه دهم که بچه حرف‌هایم را بفهمند و احساس راحتی بیشتری بکنند. اما بیشتر از 100 دختر در مدرسه راهنمایی حجاب چیزی برای گفتن نداشتند و حتی یک سوال هم نپرسیدند. نفهمیدم که دلیل آن عدم علاقه آنها به موضوع بود یا آنها هنوز در شوک زلزله بودند و یا این که می‌ترسیدند جلوی معلم‌ خود حرف بزنند. بعدا زمانی که خواستم آنجا را ترک کنم، دختربچه‌ای با موهای بافته‌شده بلند پیش من آمد و پیشنهاد داد تا در بردن وسایلم به ماشین کمکم کند. او از من پرسید چرا بزرگترها نمی‌فهمند که بچه‌ها بیشتر از غذا و جای خواب به توجه و محبت نیاز دارند. او پدر و مادر خود را از دست داده بود و در یک پرورشگاه زندگی می‌کرد. می‌گفت که نیاز به مراقبت، احترام و توجه دارد و می‌خواست که مورد توجه باشد. حرف‌های این دختربچه احساس عمیقی در من ایجاد کرد.

پس از مدرسه شاهد که در آن کودکان برخی چیزهای بسیار جالب برای گفتن داشتند و فعال‌تر از سایر دختران بم بودند، به مدرسه ابتدایی پسرانه نجات‌الهی رفتم. این مدرسه بهترین تجربه‌ای بود که داشتم. اول جلسه پسربچه‌ها خیلی شلوغ و پرسروصدا بودند، اما ایده‌ها و تفکرات منحصر به فرد آنها به من کمک کرد تا یک جلسه سودمندی را برگزار کنم. این جلسه ظاهرا برای سایر دانش‌آموزان هم جالب بود، به گونه‌ای که آنها از پنجره کارتون حقوق کودک را نگاه کرده و به بحث‌هایی که داشتیم گوش می‌دادند.

بعضی از دانش‌آموزانی که دیدم افغانی بودند. هم‌چنین کودکانی از سایر استان‌ها وجود داشتند که با خانواده‌های خود پس از زلزله به بم کوچ کرده بودند. با یک دختری که از سیستان و بلوچستان بود، صحبت کردم. به من گفت پدر و مادرش به او اجازه نمی‌دادند تا به مدرسه راهنمایی برود؛ در حالی که در مقایسه با جایی که از آن آمده بودند، دسترسی به مدرسه در بم راحت‌تر بود. او گفت که مصمم شد تا در برابر تصمیم پدر و مادرش مقاومت کند چون دوست داشت درس بخواند.

سخت‌ترین جلسه را با کودکان در روستای پشت‌رود داشتم. بچه‌ها هنوز در کانکس درس می‌خواندند و شرایط آن در مقایسه با سایر مدارسی که دیده بودم، فقیرانه‌تر بود. ارتباط گرفتن با پسربچه‌های این مدرسه بسیار سخت بود. به رغم تلاشم برای جلب توجه‌شان، آنها می‌خواستند تا جلسه را ترک کرده و فوتبال بازی کنند.

به صورت کلی از سفرم به بم لذت بردم. فکر می‌کنم کودکان در بم آشنایی بیشتری با یونیسف دارند تا کودکان در تهران، چرا که به مدت دو سال آنها یونیسف را در همه جا دیده‌اند. متاسفانه آنها در مورد حقوق خودشان اطلاعاتی نداشتند و برخی از آنها به نظر می‌رسید که اهمیتی به آن نمی‌دهند. خیلی خوشحال می‌شوم اگر در میان صدها کودکی که دیدم، احساسی را توانسته باشم ایجاد کنم که زندگی آنها را تغییر دهد یا حداقل آنها را وادار به فکر کردن در مورد زندگی‌شان به گونه‌ای متفاوت نماید.

 

 

unite for children